به سمت كمدم مي روم.صد تا لباس آن جاست.لباس مشكي را بر مي دارم.پول هم برمي دارم كه سر راه شال بخرم.اگر زنجير هم داشت مي خرم.
متن شعرم را دوره مي كنم.هوا آفتابي است ولي كابشن مي پوشم چون بالاخره زمستان است.به مغازه مي زسم ، شال مي خرم ولي زنجير ندارد.
* * *
ميكروفن را تنظيم مي كنم.
همه چيز آماده است و مردم هم نيم ساعت ديگر مي رسند.شعر را دوباره زمزمه مي كنم.» باز اين چه شورش است كه خلق آدم است
باز اين چه نوحه وچه عزا وچه ماتم است «
ريتمش را با دست هاي مردم كه به سينه هايشان مي خورد مي گيرم.
برادر كوچكم مي گويد:خدا اين يزيد رو لعنت كنه كه اگه نبود من الآن مي توانستم كارتن خنده دار ببينم.
مردم رسيدند.
شما جدن قلم قویی دارید. تبریک میگم به خودم که موقع نوشتن این پست کنارتون نشسته بودم و از بالای دستتون نگاه میکردم.
توسط: سمانه در دسامبر 21, 2009
در 6:45 ب.ظ.
از زمین تا آسمان آه است می دانی چرا؟
یک قیامت گریه در راه است می دانی چرا؟
…
توسط: من در دسامبر 24, 2009
در 10:31 ب.ظ.