دنگ…..دنگ
لحظه ها بگذشت ، نمی آید باز
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز
مثل این است که یک پرسش بی پاسخ
بر لب سرد زمان ماسیده است
سهراب سپهری
پی نوشت
دنگ دنگ
لحظه ها گذشت
دیر شد
عقربه ها رد شدند
درسم ، مشقم ، زندگی ام همه دیر شد.
دنگ…..دنگ
لحظه ها بگذشت ، نمی آید باز
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز
مثل این است که یک پرسش بی پاسخ
بر لب سرد زمان ماسیده است
سهراب سپهری
پی نوشت
دنگ دنگ
لحظه ها گذشت
دیر شد
عقربه ها رد شدند
درسم ، مشقم ، زندگی ام همه دیر شد.
ارسال شده در Uncategorized
همه ی داستان هایش یک طرف این لافکادیو یک طرف.این شاهکاری است از کسی که باهاش زندگی کردم البته در تخیل.
شخصی که ده سال پیش مرده ولی هنوز آثارش زنده است ومغز و قلب این آثار لافکادیو است.
لافکادیو
شیری که جواب گلوله را با گلوله داد.

ارسال شده در Uncategorized
کاشکی می شد شب امتحان pes 2010 بازی کرد…
به قول حمید ای کاش می شد چند تا آرزو با هم براورده شه ….
ارسال شده در Uncategorized
آخه این انصافه….
از صبح تا شب کارکنی بعد درست سر آخرین سفارش ساعت 9 یهو با موتور کله پا شی توی جوب…
ارسال شده در Uncategorized
همیشه معلما می گن مدرسه خونه ی دوم ماست.اما من فکر می کنم یک دنیای دیگه ای هست.
دنیایی که در اون هم زنگ تفریح داره هم ریاضی هم….هم …..هم……
امسال هم با سفینه ی ماشین به کره ی مدرسه صعود کردم.
ارسال شده در Uncategorized
وقتی از مدرسه برگشتم خونه خیلی خوابم می اومد.کیفم رو از روی کولم برداشتم.لباسمو عوض کردمو رفتم یک ساعتی خوابیدم.بعدش رفتم پشت میزم نشستم.میزم هم از چهره اش معلوم بود خیلی خسته است.
اچ هایی که روش نوشته بودم یکصدا می گفتند : حسین.حسین.
آن همه خراشی که روش بود معلوم بود داره درد می کشه.شروع کردم خاروندمش.
معلم ما خیلی درس داده بود.تاریخ …ریاضی ….علوم…
از ساعت پنج بعد از ظهر تا شیش و نیم سر مشق نوشتن به اندازه یک پارک رفتن انرژی میخواد.
بعد از شام که ماکارونی داشتیم و کتاب هری پاتر و محفل ققنوس یک خوابی کردم که تا عمر دارم یادم نمی ره.
خواب دیدم از مدرسه برگشتم رفتم یک ساعتی خوابیدم و بعدش نشستم پشت میزم .
روی میزم یک عالمه اچ نوشت بود.مشق زیادی داشتم بعد شام ماکارونی خوردمو کتاب هری پاتر و محفل ققنوس رو تموم کردمو ………ساعت 7 از خواب برای مدرسه بیدار شدم.
یاعلی
ارسال شده در Uncategorized
بسم الله
امروز باد عجیبی می اومد.اخبار گفت:این باد از طرف جنوب شمالی شهر بندرعباس می آد.
مامانم که اصلا نمی ذاشت برم آدامس بخرم چه برسه به پفک.
باد …باد…اگر گلو داشتی خفت می کردم….اگه … اگه دل داشتی چاقو توش می کردم ….اگه … اگه….
هی رضا ….رضا پاشو مدرست دیر شد.چه قدر تو این فیلمارو نگاه می کنی که دیگه نه خودت می خوابی نه ما.پاشو لباستو بپوش بریم.صبحانه هم حاضره…
یا علی
ارسال شده در Uncategorized
باز هم همان زنگ آشنا.همون زنگی که تا حالا چهار سال درگوشم پیچیده.امسال هم برای پنجمین بار باید به زنگ گوش کنم.
دوستانی که بعد سه ماه دیدمشون بعضی هاشون زمین تا آسمون با سه ماه پیششون فرق دارن.
منم امکان داره یه زره فرق کرده باشم.
خلاصه منم مثل صد ها آدم دیگه چهارمو تموم کردم.
پنجمم رد می شه بعدش هم راهنمایی و دبیرستانو دانشگاه.
ماه هم داریم بزرگ می شیم عین همه…

یا علی
ارسال شده در Uncategorized
چند روزه که این داداش ما اینقدر سرش شلوغه که … که …که خدا می دونه.
از نامه های مهم آمریکا تا انگلیس از اسپانیا تا ایتالیا از …..خلاصه من بدبخت که تک و تنها مجبورم نامه های تهران تا قم رو ببرم.خیلیا بهم گفتن که تو با داداشت زمین تا آسمون فرق می کنی .من یک بار سعی کردم اینو امتحان کنم.بعد از زمین بلند شدمو رفتم بالا … بالاتر … بالاتر ….که یکهو همه جا سیاه شده و منم نمی تونستم نفس بکشم برای همین سریع اومدم پایین.بعد فهمیدم که چه قدر با داداشم فرق دارم.
روزگاری هست .بعضی خوب و بعضی بد ، بعضی سخت و بعضی راحت.
خلاصه جغد ها هم برای خودشان زندگی پر ماجرایی دارن.من تنها جغدی بودم که فرق خودم و داداشمو فهمیدم.وشاید من تنها جغدی باشم که سیاهی بالای سرش رو دیده.شاید من بتوانم آن جغدی که آن پسر او را داشت را ببینم منظورم هدویگه جغد هری پاتر.ای کاش من هم می تونستم که برم پشت او شیشه هه که معمولم همه ی خونه ها هم دارشونو اسمشم …تبه..تبه ….تبلیمزون آره تبلیمزون.
خوش به حال هدویگ…
خوش به حالش ….
خوش به …
امضا
داداش جغد نامه بر
ارسال شده در Uncategorized

شب شده بود.داشت از خستگی می مرد.آنقدر کار کرده بود که انگار تمام کارهایی را که کرده بود روی هم آمده بود و یک کوله شده بود و او هم داشت آن کوله را با خودش می کشید.جلوی آیینه ایستاد . موهای پریشان بلندش را بعضی وقت ها همان جوری رها می کرد گاهی هم یک دستی روش می کشید.
رفت توی رخت خوابش .وای …. کتابش… توی کارگاه….جا گذاشته بود…یک جوری که انگار اصلا خسته نیست از جایش بلند شد و با سرعتی که انگار دارد مسابقه دو می دهد دوید.
ازپلکان مار پیچی گذشت.ساعت دو و پنجاه و دو دقیقه بود . وقتی به کارگاهش رسید هیچ اثری از کتابش نبود او از یک جهت خوشحال بود از یک جهت ناراحت .از این خوشحال بود که کتابش را از راست به چپ (مخالف زبان لاتین) و دونه به دونه ی حروف هر کلمه را بر عکس نوشته بود که کسی نتواند معنی آن را بفهمد.
ازاین جهت ناراحت بود که مجبور بود کتابش را دوباره بنویسد (او صفحه 456 بود).
رفت دنبال کتابش .
الان او تنها کسی بود که در شهر فلورانس در ایتالیا سرگردان بود.همه خواب بودن جز او و یک دزد کتاب.
او همه جا را گشت از کوچه ها کوچک گرفته تا خیابان های بزرگ.آنقدر گشت تا ساعت چهار و سی و شیش
دقیقه خسته و ناامید به کارگاه برگشت بعد دید : کتاب. کتابش زیر میزش افتاده بود.داوینچی آنقدر عصبانی و خوشحال بود که نمی دانست چه کار کند . بعد فکری به ذهنش خطور کرد: خواب.
اوآن شب آنقدر خوب خوابید که خواب دید دارد مونالیزا را تمام می کند.
یا علی
ارسال شده در Uncategorized