نگاشته شده توسط: kadkhoda | فوریه 3, 2010

خود آزمایی سنگدلانه ی اعضای بدن

تست از کتاب علوم ترسناک

1-اگر اصلا توی بدنتان خون وجود نداشت وزنتان …………….درصد سبکتر میشد.
2- قلب یک فرد سالمند در حالت عادی در هر دقیقه …………بار می تپد.
3- فسفر یک مادهی شیمیایی سمی است کهدر تاریکی می دخشد……………درصد از بدن شما را فسفر تشکل می دهد.
4- اگر بدن معلمتان جوری بودکه در آن هیچ استخوانی وجودنداشت وزن او ………………..درصد سبکتر می شد.

اعداد انتخابی
الف)60              ب)14
ج)8                     د)1

حالا این جواب های وحشت ناک را ببینید

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: kadkhoda | ژانویه 23, 2010

تست

می خواهم تست خواب بدم.
یعنی چشمت را می بندی  و صبر می کنی تا بخوابی
هر وقت هم بیدار شدی بدون معطلی چشماتو روهم می ذاری 
باید  آنقدر بخوابی تا همه رو ببری
من می خوام توی این مسابقه شرکت کنم.
بنابریین تا چند روز دیگه نمی تونم چیزی بنویسم…

نگاشته شده توسط: kadkhoda | ژانویه 12, 2010

رابینسون کروزو

فقط این رابینسون کروزوست
نه رابین هود است ونه بتمن
فقط رابینسون کروزوست
نه مرد عنکبوتی است و نه دیوید کاپرفیلد
فقط رابینسون کروزوست
نه سوپرمن است و نه الیورتوئیست
فقط رابینسون کروزوست
                                  مردی تنها در جزیره ای تنها
گاهی مثل اومی شوم.

نگاشته شده توسط: kadkhoda | ژانویه 1, 2010

قلب

همیشه دوست داشتم  قلب باشم.
بروم توی بدن و هی دستور بدهم.
هی باد کنم وهی خالی شوم.
وخون را به همه جا ببرم.
و با من دوست داشته و نداشته باشند
وقتی که من یک لحظه از روی تردمیل باد وخالی شدن بیایم بایین
دگر تو نمی توانی روی این کره ی خاکی بمانی.
ای کاش بشود مغز را هم قلب کرد.
آن وقت فقط دوچیز روی سومین سیاره ی منظومه شمسی حاکم است :

قلب    و    خدا

نگاشته شده توسط: kadkhoda | دسامبر 21, 2009

روزنامه شش روز مانده به ……

پسری هم سن و سالم از خیمه فرار می کند.
امام حسین دارد می جنگد. به اوتیر می زنند و او را داخل چاله ای می افتد.
عبدالله روی امام حسین می پرد
انگار دارد باران می آید.بارانی که چوب و فولاد لای آن پیدا می شود.به همه جای عبدالله تیر می خورد سر ،کمر، پا ها و خلاصه همه جا

1369 سال از این ماجرا گذشته.
همه شهید شده اند.همه، علی اکبر،علی اصغر،امام حسین،حضرت ابوالفضل ،عبدالله و خیلی های دیگر……
1365 سال پیش………………………….

نگاشته شده توسط: kadkhoda | دسامبر 20, 2009

روزنامه هفت روز مانده به ….

به سمت كمدم مي روم.صد تا لباس آن جاست.لباس مشكي را بر مي دارم.پول هم برمي دارم كه سر راه شال بخرم.اگر زنجير هم داشت مي خرم.
متن شعرم را دوره مي كنم.هوا آفتابي است ولي كابشن مي پوشم چون بالاخره زمستان است.به مغازه مي زسم ، شال مي خرم ولي زنجير ندارد.

       *                                          *                                              *
ميكروفن را تنظيم مي كنم.
همه چيز آماده است و مردم هم نيم ساعت ديگر مي رسند.شعر را دوباره زمزمه مي كنم.” باز اين چه شورش است كه خلق آدم است
                         باز اين چه نوحه وچه عزا وچه ماتم است “
ريتمش را با دست هاي مردم كه به سينه هايشان مي خورد مي گيرم.
برادر كوچكم مي گويد:خدا اين يزيد رو لعنت كنه كه اگه نبود من الآن مي توانستم كارتن خنده دار ببينم.
مردم رسيدند.

نگاشته شده توسط: kadkhoda | دسامبر 1, 2009

کتاب فروشی

با سرعتی شگفت انگیز خود را به کتاب فروشی رساندم.همیشه همین کار را میکنم.می روم تو وبا آرامش وقدم های کوتاه خودم را به قفسه می رسانم .کتاب بابا لنگ دراز زا بر می دارم و می خوانم و می خوانم تا مغازه تعطیل شود.
از کسی که پول خرید کتاب ندارد چه انتظاری می رود؟
روز جمعی برای من روز شومی است چون توی ایران تمام کتاب فروشی ها تعطیلند آن وقت باید بنشینی وبنشینی تا فردا صبح که دوباره آن راه محبوب را تا کتاب فروشی طی کنی و برای دهمین بار کتاب بابالنگ دراز را از توی قفسه برداری و شروع به خواندن کنی.
روز سه شنبه ی ماه مهر هم برای من شوم بود چون صندوق دار آن جا دید که چند روز است آن جا می روم ولی چیزی نمی خرم…..”گفت(آقای محترم((من هیجده سال بیشتر نداشتم))یا آن کتاب را بخر یا برو بیرون)
 منم راه دومرا انتخاب کردم چون چارهای نداشتم.
از آن سه شنبه به بعد آرزوی دیدن جودی ابوت و کتابش را دارم.
خدایا زدگی هم بالا و پایین دارد و هرکسی باید خودش را با آن وفق دهد وگرنه هیچ.

کتاب فروش

نگاشته شده توسط: kadkhoda | نوامبر 23, 2009

نوک انگشت شصت

زارپ

نوک انگشت شصتم پرید.
وای
دیگرمی شود گفت من ناقص الخلقه هستم
آی
دیگر نمی توانم فندکم را روشن کنم  تا پکی به این پیپ بزنم.
وای
آی
قسمتی از بدنم نیست .
سلول ها گرانند.
خون در و دیوار خانه مان را پر کرده

دیگرمی شود گفت من ناقص الخلقه هستم
آی
دیگر نمی توانم انگشت بمکم
وای
دیگر نمی توانم کش به صورت پسر همسایه پرتاب کنم.
آی
دیگر یکی از انگشت هایم که داوطلب شده بود برود توی دماغم پریده.
وای
نمی توانم شماره ی تلفن بگیرم.

و حالا مردن برایم راحت تر است.یا علی

 

نگاشته شده توسط: kadkhoda | نوامبر 19, 2009

کسی که دستش به همه ی کتاب ها می رسید

دنگ…..دنگ
لحظه ها بگذشت ، نمی آید باز
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز
مثل این است که یک پرسش بی پاسخ
بر لب سرد زمان ماسیده است

سهراب سپهری

 

پی نوشت

دنگ دنگ
لحظه ها گذشت
دیر شد
عقربه ها رد شدند
درسم ، مشقم ، زندگی ام همه دیر شد.

نگاشته شده توسط: kadkhoda | نوامبر 5, 2009

شیری که جواب گلوله را با گلوله داد

همه ی داستان هایش یک طرف این لافکادیو یک طرف.این شاهکاری است از کسی که باهاش زندگی کردم البته در تخیل.
شخصی که ده سال پیش مرده ولی هنوز آثارش زنده است ومغز و قلب این آثار لافکادیو است.
لافکادیو
شیری که جواب گلوله را با گلوله داد.
lafcadio

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها